پست شماره:
249
وقتی که نیستی
وقتی که هنوز هستم
و خبری از تونیست...
وقتی تنها خدا تو رامی بیند
و من خود را می بینم...
وقتی که پیله کرده ام در تاریکی
و می پیچم در هزارتوی خویش
بی خبر از اینکه کجایی
اینجا خیلی سرد است...
و هیچ چراغی راهگشا نیست...
اینجا همه کز کرده اند و
کسی برای آنکه خورشید را صدا بزند
نا ندارد
اینجا همه بی خبرند
همه جا مانده اند
اما راه را گم کرده اند
تو که بیایی
پروانه خواهم شد!
بایدکاری کنم
صبح محشر نزدیک است!
قطعه ادبی : سمیرا حسن زاده

+ | نوشته شده در: سهشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ توسط: سمیرا حسن زاده
| نظرات ()
پست شماره:
248
برای دیدنت
به آسمان شب سفر کردم
تا صبح ستاره شمردم
اما ندیدمت
هرچند تو مثل روز
روشنی...
نوشته:سمیرا حسن زاده

+ | نوشته شده در: جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ توسط: سمیرا حسن زاده
| نظرات ()
پست شماره:
247
شاید این دفعه بیایی و زمین تر باشد
حال این مزرعه ی سوخته بهتر باشد
شاید این بار که از شهر می آیی در ده
خاک آبستن یک حاصل دیگر باشد
مردم از بس که برای تو نوشتم برگرد
فقط ای کاش که این دفعه ی آخر باشد
شاید این بار خدا خواست وَ تا برگشتی
صبح با چادر گلدار دم در باشد
مردم از بس که خبر های بد آورد کلاغ
بزند پشت در این بار کبوتر باشد!
پانته آ صفایی

+ | نوشته شده در: چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ توسط: سمیرا حسن زاده
| نظرات ()
پست شماره:
245
چقدر دورم از تو
و چقدر کم دارم...
تو را جز به نام نمی شناسم
م... ه... د ...ی
رودم که جریان ندارم
و نمی رسم به تو
فاصله ها دارم از دریایت
کز کرده ام در خلوت خودم
سالهاست
و بی خیال دنیا
بی خیال تو
تسبیحی در دست
سر در جانمازی کرده ام
که حتی ذکرهایش،آیه هایش روزمرگی است
انتظار معجزه دارم
فرشته ای بیاید و دستهایم بگیرد
بیدارم
اما هشیار نه
از کدام سو ؟
جهت ها را گم کرده ام
بی نشانه
در جا می زنم
و تازه شب که می شود
به خود می آیم که :
آوخ چقدر غم دارم
و تا رسیدن به تو
چقدر کم دارم
از آن همه خورشید
فانوسی هم سهم من نیست !!
از کدام سو ؟
با خود می گویم:
کاش حتی ذکر نامت
م...ه...د...ی
معجزه کند !!!
قطعه ادبی: سمیرا حسن زاده
.jpg)
+ | نوشته شده در: سهشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ توسط: سمیرا حسن زاده
| نظرات ()
پست شماره:
244
دوباره تلاوت از تو کار قانونی می شه
همه ی سختی دنیا همه آسونی می شه
توی شهر ، آینه تقسیم می شه بین آدما
چلچله می خنده و محو غزلخونی می شه
می رسه روزی که ماها همه چشم به راهشیم
می یاد اون عزیزترینی که همه عاشقشیم
مث بارون تو تموم کوچه ها جاری می شه
برای بوسه به دستاش همه غرق خواهشیم
خواب چشمای غم انگیز قناری می پره
پنجره با طلوعش حسرتو از یاد می بره
گلهای محمدی پر می کنن شهر مونو
آسمون آبی می شه ، پرده ی ظلمت می دره
دوباره تلاوت از تو کار قانونی می شه
همه ی سختی دنیا همه آسونی می شه
تو همونی که دلش با سپیده ، همرنگه
تو همونی که با تاریکی و شب می جنگه
بیقراری می کنم وقتی به اسمت می رسم
اسم تو قشنگترین قسمت این آهنگه
سروده: سمیرا حسن زاده

+ | نوشته شده در: یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ توسط: سمیرا حسن زاده
| نظرات ()
پست شماره:
243
این غزل نوشته محمد سعید میرزایی هست که با حال و هوای روز جمعه خیلی قرابت داره. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید.
کجاست جای تو در جمله ی زمان که هنوز...
که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟
چه قدر دلخورم از این جهان بی موعود؛
از این زمین که پیاپی ... و آسمان که هنوز...
جهان سه نقطه پوچی است، خالی از نامت؛
پر از «همیشه همین طور از همان که هنوز
همه پناه گرفتند در پی «هرگز»
و پشت «هیچ» نشستند از این گمان که هنوز
ولی تو «حتما»ی و اتفاق می افتی!
ولی تو «باید»ی ای حس ناگهان که هنوز...
در آستان جهان ایستاده چون خورشید؛
همان که می دهد از ابرها نشان که هنوز...
شکسته ساعت و تقویم، پاره پاره شد
به جست و جوی کسی، آن سوی زمان، که هنوز...

+ | نوشته شده در: جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ توسط: سمیرا حسن زاده
| نظرات ()
پست شماره:
242
در لحظه هایی که تو می دانی...
در ثانیه هایی که من خوب با آن آشنایم...
وقتی ذکر نام تو
بهانه می شود
تا دانه های تسبیح
آرام از زیر انگشتانم بگذرند
وقتی که چاره ، نام توست
وقتی که شاید دوری
ومن با زمزمه ای
دلخوشم
وقتی که "اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل لولیک الفرج "
آدینه روزی
من را به تو پیوند می زند
می خواهم دنیا بداند که چقدر آرامم
می خواهم آرامش حاصل از یاد تو
تا ابد درلحظه هایم جاری شود...
نوشته : سمیرا حسن زاده

+ | نوشته شده در: پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ توسط: سمیرا حسن زاده
| نظرات ()
پست شماره:
241
گرفته اند درختان تب نیامدنت را
بگو کسی برساند به باغ عطر تنت را
بگو کدام صدا می رسد به سمت صدایت؟
بگو کدام هوا می پراکند سخنت را؟
مباد یوسف من از قبیله روی بتابی
اگر سراغ گرفتند بوی پیرهنت را
کجای قصه به تاراج رفته گنج صبوری؟
کجای قصه فراموش کرده ای وطنت را؟
سیاه بختی از این بیشتر که هم نفسانت
برادرانه تماشا کنند سوختنت را...؟
بدا به حال دل من که از هوای تو دورم
کسی بیاورد ای کاش عطر خوب تنت را
سروده:ناصر حامدی

+ | نوشته شده در: سهشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ توسط: سمیرا حسن زاده
| نظرات ()
پست شماره:
240

این بوی ناب وصال است یاعطر گل های سیب است
این نفخه ی آشنایی بوی کدامین غریب است؟
امشب از این کوی بن بست باپای سر می توان رفت
روشن چراغ دل ودست بانور ((امن یجیب))است
درسوگ گل های پرپر گفتی وبسیارگفتیم
امروز می بینیم اما مضمون گل ها غریب است
در مسجد سینه چندی است تامسجدم نوحه خوانی است
برمنبر گونه شب ها این گونه اشکم خطیب است:
((ازسنگ های بیابان خاموش بودن عجیب است
از ما که هم کیش موجیم این گونه ماندن عجیب است))
خشکید جوی ترانه بی گریه های شبانه
این نغمه ی عاشقانه سوز دلی بی شکیب است
با اشتیاق زیارت یاران هم دل گذشتند
انگار تنها دل من از عاشقی بی نصیب است
سروده : علیرضا قزوه
+ | نوشته شده در: سهشنبه ٦ دی ۱۳٩٠ توسط: سمیرا حسن زاده
| نظرات ()
پست شماره:
239
برای مادرم که از سفرعتبات عالیات برگشته است...
و چقدر احساس خوبی است که تو
دوباره اینجایی
و چقدر سلول که دوباره در من متولد شد با دیدن تو
صدایت یادم رفته به همین زودی
صدایم کن...
هر بار که به من خیره می شوی
باغی از شکوفه در من جان می گیرد
نرفته ، بوسه بر پیشانی ات واجب بود
حالا که ...
خدایا نقدا سپاسگزارم!!!
نوشته :سمیرا حسن زاده_آذر90

+ | نوشته شده در: سهشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ توسط: سمیرا حسن زاده
| نظرات ()
پست شماره:
238
تو هنوز نرفته مرا از یادت رفته
من اما تا رسیدن
یادم تورا فراموش نه!!
نوشته : سمیرا حسن زاده_آذر 90
+ | نوشته شده در: چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ توسط: سمیرا حسن زاده
| نظرات ()
پست شماره:
237

حسین ع
شعری که تمامی ندارد
و شعوری که در تمام دوران ها نظیر ندارد
مگر جز این است که
کوهها ایستاده اند به حرمت نامش
دریاها از شدت عطش لبش
مدام می جوشند
ابرها
دیری است که گریه می کنند نامش را
درختها سبزند از شکوه بیرقش
آسمان بعد از او
خورشید را رو کرد
"یک آسمان ستاره "
اگر خورشیدی نبود
تاریک و تاریکتر می شد
حرارتش آب می کند
یخهای رخنه کرده در هزار توی تاریخ را
حسین ع
یک جرعه معرفت
که قادر است جهانی را سیراب کند... .
نوشته : سمیرا حسن زاده_1390.09.09
+ | نوشته شده در: چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ توسط: سمیرا حسن زاده
| نظرات ()
پست شماره:
236
سلام به همه دوستای گلم...
باز خراب شدن کامپیوتر و دردسرهای بعد از اون!!!!!!!!
مجبورشدم از کافی نت این مطلب رو ارسال کنم ....
تبریک ایام خجسته بسیج....هزاران بار تبریک به خاطر مردمی بودن بسیج و لشکر مخلص خدا بودن
ان شائ الله که بتونم پست بعدی خودم رو از کامپیوتر خودم ارسال کنم...
روبه راه باشین...
سمیرا

+ | نوشته شده در: جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ توسط: سمیرا حسن زاده
| نظرات ()
پست شماره:
235
تو که باشی ،
صدای نفسهایت را که بشنوم
دلم قرص قرص می شود
این روزها که خسته ام
تویی که خوب می دانی
کجای کارم؟!
نیم نگاهی از تو کفایت می کند
کشتی شکسته در طوفان روزگارم را
که هنوز سر در گم است
ناخدا که باشی
اینجا که باشی
دل می زنم به دریا
دوباره
تا همان صبح موعود فریاد می زنم:
"هستم
باش!!!"
نوشته : سمیرا حسن زاده
+ | نوشته شده در: جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠ توسط: سمیرا حسن زاده
| نظرات ()
پست شماره:
234
حج ، سفری با نام خدا و برای خدا
حج، حرکتی عاشقانه و تصمیمی قاطعانه برای خاموش کردن خود و روشن دیدن او
حج، پرواز...اوج گرفتن بر بال ملائک و عروج تا هفت آسمان
حج، منزلت ...عرفان ...هدایت
حج ، وحدت...امنیت در نهایت عبودیت
حج ، معنویت لحظات ...شکوه اعتقاد
حج، میقات ...احرام بستن ...جامه سپید به تن کردن و نه تنها به ظاهر که به باطن سپید گشتن
حج، فریاد توحیدبا نوای ملکوتی " لبیک اللهم لبیک "
حج، صحرایی به عظمت عرفات ...معرفت...عرفان ناب...شناخت برتر از خود و پیوستن به یگانه ای واحد
حج،بیابان مشعر ...وقت شعور و آگاهی...گاه هوشیاری و بصیرت ...به دور از چشم بستن ...دور از خفتن ...بیدار تا مرز بیداری
حج ، قربانی...گاه سر بریدن خود ...وقت رهایی از قید و بندها و نجات از اسارت های شیطانی
حج، حلق و تقصیر...طهارت... محو کردن پلیدی ها...پاک شدن برای ضیافتی روح نواز
حج، طواف ...گشتتن به گرد خانه ای متبرک ...حرکتی عارفانه با انبوه فرشتگان
حج، نماز...رازو نیاز...عبودیت و بندگی
حج، سعی بین صفا و مروه...تلاش...همت... اراده ...پایداری
حج، رمی جمرات...هدف منیت ها ...پرتاب سنگ به خویشتن پرستی ها...جهاد با نفس
حج ، مکتب انسان سازی...پرهیزکاری...کرامت
حج ، برائت... اعلان بیزاری...فریاد نفرت از شرک
حج، ...
سفری با نام خدا و برای خدا
نوشته : سمیرا حسن زاده

+ | نوشته شده در: یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠ توسط: سمیرا حسن زاده
| نظرات ()
آخرين مطالب
CopyRight ©